برید خونتون...
اینجا فعلا" تعطیل ِ .....

اینجا فعلا" تعطیل ِ .....

Moonlet
سوسوی نور سفید از دور به چشماش می خوره. توی یه گودال کوچیک ولی بزرگ گیر کرده.
از زمین و آسمون خاک میباره .
جلوش یه جاده مارپیچه .
یه دست دراز شده اونو هل میده.
نور سفید کمرنگ تر شده.
" آقا اجازه ما یه لحظه بریم بیرون ، زود بر می گردیم!"
اینجا زمینه .
یه گودال میکنه جعبه رو می ذاره داخلش . گودالو پر می کنه. روش مینویسه :*:X .
برمی گرده...
الان دیگه همه جا تاریکه!
نرسيده به پشت جمجمه،جايي که آخرين قسمتهاي چرب مغز، آنجا تموم ميشه
پره از اسم آدمهايي که طرف هاي ظهر من رو از خواب بيدار ميکنند
و کارهايي که دوست دارم با آنها انجام دهم ...
به کرگدن ها حسودی میکنم
به آن خط تقارن همیشگی جلوی چشمهایشان ...
فشار نیار....
شبها زنده ميشويم و دنبال پاهايی ميگرديم تا بکشيم و با خود به دنيای مردگان ببريم
هيچ موجود زنده ای پيدا نميکنيم تا از ما بترسد.
بازم فشار نیاور.....
امضا: کسی که دوست نداره با شنيدن صدای بوق پيغام بگذاره...
سرده من نباید بخوابم نباید بخوابم من نباید ....
فرداش
بیاین اینجا یخ زده....
UNiKE BEKHAD MiSHNASE
the_boy_in_the_moonlet
ادم کن....
... همه چیز تاریکه . بازوانش رو از هم باز کرده . نوازش دستهای باد رو لای موهاش احساس می کنه . Cranberris ، Joe رو توی گوشش زمزمه می کنه . چشماش رو می بنده . آهنگ فریاد می زنه ...
... شدت باد رو بیشتر احساس می کنه . دلش فرو می ریزه...
... صدای شیون ...
...چشماش رو باز می کنه . همه چیز روشنه . زیبا و آرام . حالا راحت لبخند می زنه . راحت راحت...!![]()
و این زمستان است که روح مرا اینچنین سرد ساخته...
جسمم منجمد شده و قلبم بجای خون، سرما در رگهایم می دمد...
چشمانم خیره به دوردستها مینگرد، و با حرص و ولع به دنبال گرمی و رنگ طلایی خورشید می گردند...
اما به دیدن مداوم سپیدی برف محکومند...
سهیل آرام
وقتی که حتی شاخه های انگوری که دور پنجره اتاقت پیچ خورده برات تاریک و سیاه می شه . احساس می کنی دور گردن خودت پیچ می خورن . حتی می ترسی دیگه نفس بکشی .
وقتی احساس می کنی داری وارد یه تونل سیاه و تاریک می شی که زمین و زمان رو می بلعه . یه لحظه از خود بیخود می شی و نفس کشیدن یادت میره .
چشماتو باز می کنی احساس می کنی با تموم سرعت داری فرو می ری . بلعیده می شی . فریاد میزنی ، اشک می ریزی ، ولی همه جا تاریکه .
یه لحظه تا مغز سرت سوت می کشه . التماس می کنی . کاش یه ذره عشق تو قلبم بمونه ، سیاهی جایی تو دلت باقی نذاشته .
توبه می کنی . از تموم تیرگیات . خنده های پاک بچگیات یادت میاد تموم تنت می لرزه . از خودت متنفر می شی .
بوی تعفن رو احساس می کنی ولی با هیچ آبی پاک نمی شی .
دلت واسه چشمای روشنت تنگ می شه . ولی دیگه فرقی نداره . ذره ذره سقوط می کنی . دیگه لذت معنایی نداره .
خدا به فریادم برسه ...!![]()
...
من آرنجم را به سه گوشه ميز تكيه داده ، هوش و حواسم پيش آنها بود . آهنگهاي اول وحشت را در من توليد كردند . Macabre بودند ، هيچ لغتي در فارسي جاي آن را نمي گيرد . شوم بودند . من خوب از ميان آهنگها جان كلام را مي شنيدم .
ساعت ، دوازده مرتبه صدا مي كند ، از اين ساعت تا صبح ، مردگان آزادند . آزاد ، آزاد .
نيم شب است ! چه شب وحشتناكي .
هر شب همينطور سهمگين است . براي آنكه زندگي ما سهمگين و جانسوز است . آنها ، ديگر جاني ندارند كه بسوزد ، مردگان جان ندارند .
براي اينكه ما مثل هم نيستيم ، اما مرده ها مثل هم هستند .
از نيمه شب تا بانگ خروس مردگان جشن مي گيرند ، جشن آزادي ، جشن رهايي از دردهاي زندگي .
همه با هم برابرند .
نه شاه است و نه گدا ، نه پير است و نه جوان ، نه دختر است و نه پسر ، نه زن است و نه مرد ، همه مرده اند . همه استخوانبندي هستند .
كسي جقه بر سر ، كسي شندره بر تن ندارد . دست به دست هم مي دهند و مي رقصند .
مرگ كه در همه آنها مشترك است ، جزئي از كل آنها ، خود آنها ، مرگ استخوانبنديها را به رقص در آورده است .
مرگ با قلم استخوان پا كه روزي ساق پاي دختركي بلند بالا بوده روي جمجمه ديوار كلفتي براي آنها ضرب مي گيرد .
ساعت دوازده كه مي شود ، استخوانبنديها از پله هاي گور بيرون مي آيند و مي رقصند .
مرگ كه خود آنهاست ، براي انكه ديگر فرمانده و فرمانبرداري نيست آهنگ ملايمي مي نوازد .
مردگان گرد هم دست مي افشانند و پاي مي كوبند .
اينكه هنوز روي استخوانهاي صورتش نيشخند ديده مي شود ، اين در زندگي قاضي بوده و به دردها و شكايتهاي محكومين پوزخند مي زده اما او تازه مرده است . به زودي اين اثر در كله او محو خواهد شد ، ما بين فك و گونه هايش ديگر اين اثر باقي نخواهد ماند . براي آنكه او ديگر مرده است و آزاد است .
اينكه استخوانهاي پشتش گوژ دارد ، او در زندگي پشت خم كرده سر فرود آورده است . اينجا ديگر احتياجي ندارد ، براي اينكه آنچه او را از ديگران جدا مي كرد ، احتياج زندگي روزانه ديگر وجود ندارد ، نه خنده است ، نه گريه ، نه شادي و نه غم ، نه دلواپسي است و نه اميد و نه افاده است نه تحقير ، نه ظلم و نه عجز و لابه ، نه گرسنگي است و نه سيري .
هيچ چيز نيست ، جز مرگ . جز آزادي .
آيا اين مرگ و اين آزادي از زندگي در بند بهتر نيست .
آيا اين مرگ به از آن نيست كه قاضي به زجر محكومش پوزخند بزند ؟
آيا اين مرگ به از آن نيست كه محتاج پشت خم كند !
آيا اين مرگ به از آن نيست كه آدم در بند باشد ؟
از همين جهت است كه آنها جشن گرفته اند .
رقص مي كنند ، براي اينكه آزادند .
مرگ با قلم پاي دختري روي جمجمه كله گنده اي براي آنها سرود رقص مردگان را مي نوازد .
واي ، اين آزادي هم محدود است .
خروس ورود صبح را بانگ مي زند .
همه مرده ها ، استخوانبنديها در هم مي پاشند .
جرنگ .... جرنگ !
اين منظره را من در موسيقي كه مارگريتا و مارفينكا مي نواختند ، مي ديدم .
وقتي تمام شد ، هر دو آنها رنگ پريده بودند ، به من نگاه مي كردند . من ماتم برده بود .
.... ![]()
کتاب چمدان ، داستان رقص مرگ اثر بزرگ علوی
لبخندها را به اميد رسيدن زيباييها پنهان مي كنيم ، ولي با آمدن زيباييها لبخندي نمي زنيم ...
خوبيها را با وحشت رسيدن بديها ذخيره كرده ايم ، ولي با رسيدن قحطي پاكيها خود را تشنه تر مي يابيم ...
بالهاي خود را با حصارها و بايدها و قوانين چيده ايم ! لذت پرواز را گم كرده ايم ...
نفسهايمان را با مشقت فراوان زير مرداب حبس كرده ايم...
فقط و فقط به اميد فردايي كه شايد مهرباني را در آن تجربه كنيم .
چشمانمان را بسته ايم...
بسته ايم و نمي بينيم كه هم اكنون فرداست ...
ما ، خود ، زيبايي هستيم...
كاش روزي دوباره انسان را در يابيم! ![]()
دیروز یه ده دقیقه ای سرمو از تختم آویزون کرده بودم و به اطرافم نگاه می کردم .
دنیا وارونشم قشنگه ها...!![]()
من مي خوام آسمون رو لمس كنم . ستاره ها رو ببوسم . با ماه هم بستر بشم .خورشيد رو در آغوش بكشم .
مي خوام به پاي پيچك بپيچم . ريشه درخت بشم . به جاي برگ نفس بكشم .
مي خوام به جاي ابر سياه گريه كنم . هم صداي باد بشم . فرياد بزنم و عالم رو زير پاهام بذارم .
مي خوام به جاي پرنده هوا رو زير بالهام احساس كنم . بالا برم . به جاي مرغ يا حق ذكر بگم .
من انسانم .
اشرف مخلوقات . روح پروردگارم درون من دميده شده . تمام كيهان در وجود من نهاده شده .
مي خوام به جاي خودم باشم . مي خوام انسان باشم .
الان فقط مي خوام سجده كنم .
![]()
ديشب نشستم و خودمو يه مرده تصور كردم... يه بار براي هميشه خواستم كه بياد...
ولي ديدم نه . هنوزم مي خوام زندگي كنم .
يعني من هم يه زنداني شدم...
؟
يكي ميگه بزرگ شدم...
اون يكي ميگه...
حقيقت واحده . زمان با سرعت نور مي گذره و به خيليامون دهن كجي مي كنه !
سال نوتون مبارك
!
با آرزوي بهترينها
!
Sahar_Niki
لذت بخشه توی سکوت نشستن و انتظار این رو کشیدن که آدما بیان و پست بودنشون رو بهت ثابت کنن ....
"...سيانور دو پتاسيم كه در كتاب طبي خوانده بودم و نشانه هاي آن را مي دانستم : تشنج . تنگي نفس و جان كندن در صورتي كه شكم ناشتا باشد . 25 گرم اون فوراً يا در دو دقيقه مي كشد ...
...100 گرم سيانور دو پتاسيم را باز كردم . به اندازه 2 گرم تراشيدم ...دوباره آن را برداشتم . به اندازه 5 گرم تراشيدم و فرو دادم . رفتم در رختخواب خوابيدم . همچنين خوابيدم كه شايد ديگر بيدار نشوم ! ..."
زنده به گور صادق هدايت بود . داستانش مربوط هست به خودكشي خودش كه چه راههايي رفت و چه قدر طول كشيد تا ....! با سيانور هم نمي ميره . آخرش اين كه با گاز خودشو خلاص مي كنه !
از اين حرفا بگذريم . اينو برا اين نوشتم كه يه چيزي مبهمه . فك كردين بهش ؟ صادق آگاه بود و مي دونست كه 25 گرم راحت يه نفرو ظرف چند لحظه خلاص مي كنه . ولي اونجوري كه نوشته فقط 7 گرم رو مصرف كرد و زنده موند .
به اين فكر مي كردم كه مي خواسته با چشماش مرگو ببينه و با تمام وجود آمدن مرگو احساس كنه .
آدما بايد به كجا رسيده باشن كه آخرين آرزوشون لذت درك مرگ باشه ... هيچ فكر كردين...!
دنياي پستي برا خودمون ساختيم...!![]()