تبليغاتX
اوهامات تاريخي جانوري از نوع بشر
برید خونتون... 

 

اینجا فعلا" تعطیل ِ .....

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 18:59
پیش اومد 
 
 
 
 magnify

 
 
من غذا رو سوزوندم 
گلدونا رو شکستم
کثیف کردم حمومو
رو تخم مرغ نشستم
پیش اومد!
 
من تو حموم خواب موندم
افتادم رو گیتارت
کیلیدا رو گم کردم

 

آب ریختم رو سیگارت
پیش اومد!
 
من گربه تو خیس کردم
آبجو رو ریختم زمین
شلوارتو با پولاش
انداختم توی ماشین
پیش اومد!  
 
من زنتو گول زدم
بردمش تو رختخواب
ماشینت افتاد تو جوب
سوسک افتاد تو ظرف آب
پیش اومد!  
 
تو هم شاید یه روزی
بخوای بری رو اعصاب
دسته چک بابامو
پرتش کنی توی  هآب!
پیش میاد! پیش میاد!  
 
 
 
 
 
....
 
 
 

Moonlet

 

ادامه دارد...
 
 
 
 
 
توضیح: عکس جنبه ی تزیینی دارد.
|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 22:52
چشم! 

سوسوی نور سفید از دور به چشماش می خوره. توی یه گودال کوچیک ولی بزرگ گیر کرده.

 از زمین و آسمون خاک میباره .

جلوش یه جاده مارپیچه .

یه دست دراز شده اونو هل میده.

نور سفید کمرنگ تر شده.

" آقا اجازه ما یه لحظه بریم بیرون ، زود بر می گردیم!"

اینجا زمینه . یه گودال میکنه جعبه رو می ذاره داخلش . گودالو پر می کنه. روش مینویسه :*:X  .

برمی گرده...

الان دیگه همه جا تاریکه!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 22:9
ما نبوديم 
 

نرسيده به پشت جمجمه،جايي که آخرين قسمتهاي چرب مغز، آنجا تموم ميشه
پره از اسم آدمهايي که طرف هاي ظهر من رو از خواب بيدار ميکنند
و کارهايي که دوست دارم با آنها انجام دهم ...

 به کرگدن ها حسودی میکنم
به آن خط تقارن همیشگی جلوی چشمهایشان ...

فشار نیار....

شبها زنده ميشويم و دنبال پاهايی ميگرديم تا بکشيم و با خود به دنيای مردگان ببريم

هيچ موجود زنده ای پيدا نميکنيم تا از ما بترسد.

بازم  فشار نیاور.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امضا: کسی که دوست نداره با شنيدن صدای بوق پيغام بگذاره...

 

 
|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 0:34
سرده 
بند کفشاتو باز کن بد بیا پیشم....

 

سرده

سرده   من نباید بخوابم  نباید بخوابم  من نباید ....

فرداش

بیاین اینجا یخ زده....

 

 

 

 

 UNiKE BEKHAD MiSHNASE   

the_boy_in_the_moonlet

 ادم کن....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:20
The Hours ! 

... همه چیز تاریکه . بازوانش رو از هم باز کرده . نوازش دستهای باد رو لای موهاش احساس می کنه . Cranberris  ،  Joe  رو توی گوشش زمزمه می کنه . چشماش رو می بنده . آهنگ فریاد می زنه ...

... شدت باد رو بیشتر احساس می کنه . دلش فرو می ریزه...

... صدای شیون ...

...چشماش رو باز می کنه . همه چیز روشنه . زیبا و آرام . حالا راحت لبخند می زنه . راحت راحت...!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 18:58
من و سرما 

و این زمستان است که روح مرا اینچنین سرد ساخته...

جسمم منجمد شده و قلبم بجای خون، سرما در رگهایم می دمد...

چشمانم خیره به دوردستها مینگرد، و با حرص و ولع به دنبال گرمی و رنگ طلایی خورشید می گردند...

اما به دیدن مداوم سپیدی برف محکومند...

 

سهیل آرام

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 16:27
وقتی اشک ریختم...! 

وقتی که حتی شاخه های انگوری که دور پنجره اتاقت پیچ خورده برات تاریک و سیاه می شه . احساس می کنی دور گردن خودت پیچ می خورن  . حتی می ترسی دیگه نفس بکشی .

وقتی احساس می کنی داری وارد یه تونل سیاه و تاریک می شی که زمین و زمان رو می بلعه . یه لحظه از خود بیخود می شی و نفس کشیدن یادت میره .

چشماتو باز می کنی احساس می کنی با تموم سرعت داری فرو می ری . بلعیده می شی . فریاد میزنی ، اشک می ریزی ، ولی همه جا تاریکه .

یه لحظه تا مغز سرت سوت می کشه . التماس می کنی . کاش یه ذره عشق تو قلبم  بمونه ، سیاهی جایی تو دلت باقی نذاشته .

 توبه می کنی . از تموم تیرگیات . خنده های پاک بچگیات یادت میاد تموم تنت می لرزه . از خودت متنفر می شی .

بوی تعفن رو احساس می کنی ولی با هیچ آبی پاک نمی شی .

دلت واسه چشمای روشنت تنگ می شه . ولی دیگه فرقی نداره . ذره ذره سقوط می کنی . دیگه لذت معنایی نداره .

خدا به فریادم برسه ...!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 14:47
Dance Macabre ! 

...

من آرنجم را به سه گوشه ميز تكيه داده ، هوش و حواسم پيش آنها بود . آهنگهاي اول وحشت را در من توليد كردند . Macabre بودند ، هيچ لغتي در فارسي جاي آن را نمي گيرد . شوم بودند . من خوب از ميان آهنگها جان كلام را مي شنيدم .

 

ساعت ، دوازده مرتبه صدا مي كند ، از اين ساعت تا صبح ، مردگان آزادند . آزاد ، آزاد .

نيم شب است ! چه شب وحشتناكي .

هر شب همينطور سهمگين است . براي آنكه زندگي ما سهمگين و جانسوز است . آنها ، ديگر جاني ندارند كه بسوزد ، مردگان جان ندارند .

براي اينكه ما مثل هم نيستيم ، اما مرده ها مثل هم هستند .

از نيمه شب تا بانگ خروس مردگان جشن مي گيرند ، جشن آزادي ، جشن رهايي از دردهاي زندگي .

همه با هم برابرند .

نه شاه است و نه گدا ، نه پير است و نه جوان ، نه دختر است و نه پسر ، نه زن است و نه مرد ، همه مرده اند . همه استخوانبندي هستند .

كسي جقه بر سر ، كسي شندره بر تن ندارد . دست به دست هم مي دهند و مي رقصند .

مرگ كه در همه آنها مشترك است ، جزئي از كل آنها ، خود آنها ، مرگ استخوانبنديها را به رقص در آورده است .

مرگ با قلم استخوان پا كه روزي ساق پاي دختركي بلند بالا بوده روي جمجمه ديوار كلفتي براي آنها ضرب مي گيرد .

ساعت دوازده كه مي شود ، استخوانبنديها از پله هاي گور بيرون مي آيند و مي رقصند .

مرگ كه خود آنهاست ، براي انكه ديگر فرمانده و فرمانبرداري نيست آهنگ ملايمي مي نوازد .

مردگان گرد هم دست مي افشانند و پاي مي كوبند .

اينكه هنوز روي استخوانهاي صورتش نيشخند ديده مي شود ، اين در زندگي قاضي بوده و به دردها و شكايتهاي محكومين پوزخند مي زده اما او تازه مرده است . به زودي اين اثر در كله او محو خواهد شد ، ما بين فك و گونه هايش ديگر اين اثر باقي نخواهد ماند . براي آنكه او ديگر مرده است و آزاد است .

اينكه استخوانهاي پشتش گوژ دارد ، او در زندگي پشت خم كرده سر فرود آورده است . اينجا ديگر احتياجي ندارد ، براي اينكه آنچه او را از ديگران جدا مي كرد ، احتياج زندگي روزانه ديگر وجود ندارد ، نه خنده است ، نه گريه ، نه شادي و نه غم ، نه دلواپسي است و نه اميد و نه افاده است نه تحقير ، نه ظلم و نه عجز و لابه ، نه گرسنگي است و نه سيري .

هيچ چيز نيست ، جز مرگ . جز آزادي .

آيا اين مرگ و اين آزادي از زندگي در بند بهتر نيست .

آيا اين مرگ به از آن نيست كه قاضي به زجر محكومش پوزخند بزند ؟

آيا اين مرگ به از آن نيست كه محتاج پشت خم كند !

آيا اين مرگ به از آن نيست كه آدم در بند باشد ؟

از همين جهت است كه آنها جشن گرفته اند .

رقص مي كنند ، براي اينكه آزادند .

مرگ با قلم پاي دختري روي جمجمه كله گنده اي براي آنها سرود رقص مردگان را مي نوازد .

واي ، اين آزادي هم محدود است .

خروس ورود صبح را بانگ مي زند .

همه مرده ها ، استخوانبنديها در هم مي پاشند .

جرنگ .... جرنگ !

 

اين منظره را من در موسيقي كه مارگريتا و مارفينكا مي نواختند ، مي ديدم .

وقتي تمام شد ، هر دو آنها رنگ پريده بودند ، به من نگاه مي كردند . من ماتم برده بود .

....

 

کتاب چمدان ، داستان رقص مرگ اثر بزرگ علوی

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 17:16
و گويند فردا طلوع ديگري است... 
لحظه ها را به اميد ديدن فردا با سرعت مي گذرانيم ، ولي با آمدن فردا آن را گم مي كنيم ...

 لبخندها را به اميد رسيدن زيباييها پنهان مي كنيم ، ولي با آمدن زيباييها لبخندي نمي زنيم ...

خوبيها را با وحشت رسيدن بديها ذخيره كرده ايم ، ولي با رسيدن قحطي پاكيها خود را تشنه تر مي يابيم ...

 بالهاي خود را با حصارها و بايدها و قوانين چيده ايم ! لذت پرواز را گم كرده ايم ...

 نفسهايمان را با مشقت فراوان زير مرداب حبس كرده ايم...

 فقط و فقط به اميد فردايي كه شايد مهرباني را در آن تجربه كنيم .

چشمانمان را بسته ايم...

 بسته ايم و نمي بينيم كه هم اكنون فرداست ...

 ما ، خود ، زيبايي هستيم...

 كاش روزي دوباره انسان را در يابيم!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:59
3D Life ! 

دیروز یه ده دقیقه ای سرمو از تختم آویزون کرده بودم و به اطرافم نگاه می کردم .

دنیا وارونشم قشنگه ها...!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:51
من شعور همه عالم هستم ! 

من مي خوام آسمون رو لمس كنم . ستاره ها رو ببوسم . با ماه هم بستر بشم .خورشيد رو در آغوش بكشم .

 مي خوام به پاي پيچك بپيچم . ريشه درخت بشم . به جاي برگ نفس بكشم .

 مي خوام به جاي ابر سياه گريه كنم . هم صداي باد بشم . فرياد بزنم و عالم رو زير پاهام بذارم .

 مي خوام به جاي پرنده هوا رو زير بالهام احساس كنم . بالا برم . به جاي مرغ يا حق ذكر بگم .

 من انسانم .

 اشرف مخلوقات . روح پروردگارم درون من دميده شده . تمام كيهان در وجود من نهاده شده .

 مي خوام به جاي خودم باشم . مي خوام انسان باشم .

 الان فقط مي خوام سجده كنم .  

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 11:27
واعوذ بالله...! 
به سر حد جنون نزديك شدم . عظمت كيهان فرا تصور من هست . گيتي اسرار زيادي برا عرضه به من داره و من موجود حقيري بيش نيستم . اين حقارت عذاب آوره .
مي خوام براي دو ماه كور و كر و لال بشم .
                                                                    بدرود
|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 15:44
تا شقایق هست زندگی باید کرد.....قسمت دوم 

 مرسي از همه شما كه سر مي زنين و نظر مي دين .

يه ديدگاه بد بين ما آدما وجود داره . نمي دونم چرا هر موقع حرف مرگ وسط مياد همه مي خوان يه جوري سرزنشت كنن و يه جورايي تاسف به حالت مي خورن و خيلي حرفاي ديگه .

در حالي كه مرگ از نظر من زيباترين و بهترين نعمتي هست كه پروردگار بزرگ به بنده هاش ارزوني داشته . لحظه اي كه به وصل مي رسي . لحظه اي كه آزاد مي شي...

پست قبلي نوشته بودم زندان . ولي هيچ كدوم فكر كردين چرا زنداني . مرگ نه !

مرگي زيباست . لذت بخشه كه قبلش يه زندگي زيبا باشه . انسانيت به تمام معنا . همه چي جلوه خوبي و پاكي رو داشته باشه . به زندگي لبخند بزني . اين زندگي هست كه مرگ رو برا آدم لذت بخش مي كنه .

زنداني كه ازش حرف زدم زندان اعمال و رفتار ناپسند ما انسانهاست و زندان وابستگيهاست . كه باعث ميشه از مرگ فرار كنيم .

چيزايي رو كه مي نويسم دليل نمي شن كه همشون مربوط به خودم باشه . برا اين مي نويسم كه بعضي وقتا آدماي اطرافمو تو فكر ببرم . كاش يه كم عميق تر به مسائل نگاه كنيم و سطحي قضاوت نكنيم .

هنوزم معتقدم به پست قبليم و حرفام . مرگ موهبته . مرگ زيباست . لذت بخشه . تناقضي احساس نمي كنم .

پروردگارا شكرت به خاطر تموم نعمتات . ممنون به خاطر مرگ.

--------------------------------------------------------------------

هميشه اكثر ما ياد گرفتيم كه اون چيزي رو كه بهمون عرضه مي شه چشم بسته قبول كنيم . كاش ياد مي گرفتيم كه ما هم مي تونيم فلسفه زندگي خودمون رو داشته باشيم .

صادق بد نيست . هيچ وقت بد نبوده . انساني بود كه به روش خودش زندگي كرد . تقليد نكرد و پاشو از چارچوبها فراتر گذاشت و امروز بعضي محكومش مي كنن .

ما فقط مي تونيم ياد بگيريم . بشر از وقتي كه به دنيا مياد و چشماشو باز مي كنه ياد ميگيره . ولي به مرور زمان كه بزرگتر ميشيم يادمون ميره . چشمامون رو مي بنديم و به خواب فرو مي ريم .

نمي خوام از صادق دفاع كنم ولي اينو ياد بگيريم كه ديگرانو محكوم نكنيم . ياد بگيريم كه حتي از چيزهايي كه از نظر خودمون بد هست مي شه ياد گرفت .

 

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 15:39
اگه مرگ هم تو رو نخواد... قسمت اول 
هميشه مرگو يه موهبت مي دونستم . هميشه مي خواستم زودتر خلاص شم .

ديشب نشستم و خودمو يه مرده تصور كردم... يه بار براي هميشه خواستم كه بياد...

ولي ديدم نه . هنوزم مي خوام زندگي كنم .

يعني من هم يه زنداني شدم...؟

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 19:48
به پایان رسید . دیگر حتی فریاد هم بی اثر است... 
يكي ميگه دارم پير مي شم ...

 يكي ميگه بزرگ شدم...

 اون يكي ميگه...

 حقيقت واحده . زمان با سرعت نور مي گذره و به خيليامون دهن كجي مي كنه !

 سال نوتون مبارك!

             با آرزوي بهترينها !

                               Sahar_Niki

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 16:42
ُEnjoy The Silence 

لذت بخشه توی سکوت نشستن و انتظار این رو کشیدن که آدما بیان و پست بودنشون رو بهت ثابت کنن ....

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 15:14
سیانور دو پتاسیم 

"...سيانور دو پتاسيم كه در كتاب طبي خوانده بودم و نشانه هاي آن را مي دانستم : تشنج . تنگي نفس و جان كندن در صورتي كه شكم ناشتا باشد . 25 گرم اون فوراً يا در دو دقيقه مي كشد ...
...100 گرم سيانور دو پتاسيم را باز كردم . به اندازه 2 گرم تراشيدم ...دوباره آن را برداشتم . به اندازه 5 گرم تراشيدم و فرو دادم . رفتم در رختخواب خوابيدم . همچنين خوابيدم كه شايد ديگر بيدار نشوم ! ..."
زنده به گور صادق هدايت بود . داستانش مربوط هست به خودكشي خودش كه چه راههايي رفت و چه قدر طول كشيد تا ....! با سيانور هم نمي ميره . آخرش اين كه با گاز خودشو خلاص مي كنه !
از اين حرفا بگذريم . اينو برا اين نوشتم كه يه چيزي مبهمه . فك كردين بهش ؟ صادق آگاه بود و مي دونست كه 25 گرم راحت يه نفرو ظرف چند لحظه خلاص مي كنه . ولي اونجوري كه نوشته فقط 7 گرم رو مصرف كرد و زنده موند .
به اين فكر مي كردم كه مي خواسته با چشماش مرگو ببينه و با تمام وجود آمدن مرگو احساس كنه .
آدما بايد به كجا رسيده باشن كه آخرين آرزوشون لذت درك مرگ باشه ... هيچ فكر كردين...!
دنياي پستي برا خودمون ساختيم...!

|+|
نوشته شده توسط Sahar Niki در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 16:6